تبليغاتX
سرزمین تنـــهایی











سرزمین تنـــهایی

اينجا براي از تونوشتن هوا كم استღღღღدنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
بین من و توفاصله ها بسیار است

     گفتی که مرا دوست نداریِ گله ای نیست

 

                   بين من و عشق تو دگر فاصله ای نيست

 

                            گفتم کمی صبر کن گوش به من ده

 

                                    گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست

 

 

          گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 

                     جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

 

                                 رفتی تو خدا پشت و  پناهت ، به سلامت

 

                                                بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت8:41توسط پریسا |
قسم

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري
روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره
از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري
حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي
تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي
تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره
نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت8:36توسط پریسا |
خسته
باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم

اشک می ریزم دو چشمم را فدایت می کنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام

هر چی می خوای بگو من هم دعایت می کنم

خسته ای طاقت نداری می روی آخر سفر

طاقت اشکت رو ندارم پس رهایت می کنم

رفته ای من ماندم در انتهای عشق تو

رفته ام قربان عکست جان به به پایت می کنم

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت8:32توسط پریسا |
یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی او برگ گل را به زلف کودکی آویخت

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت10:6توسط پریسا |
چقدر سخته
چقدرسخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه ؟؟؟

 بگي : عشق ...

 چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...

 چقدر سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

 چقدر سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 چقدر سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني ...

 چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

 چقدر سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 چقدر سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

 چقدر سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :

 ديگه نمي خوامت...

 چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم

 هميشگي رو قلبت  هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي

 حس کني که هنوز دوستش داري ...

 چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز

 سلام نتوني بگي....

 چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي

 بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري .......

 ولي سخت تر از همه اينه كه گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني

 و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت9:43توسط پریسا |
قاصدک


   قاصدک منو ببین توی این دنیا اسیرم            قاصدک بامن بمون بدون نگات میمیرم
قاصدک تندیس مرگو من دارم بی تو میسازم

                                  قاصدک پرام شکسته کاری کن تاپربسازم

قاصدک باغم میسازم چون دلم بدجوری مسته

                                  امابی چشات نمیشه جون من به اونابسته

قاصدک سیاهی هارومن واست بارنگ میسازم

                                    صدات رونده به هیچ کس که بااون آهنگ میسازم

قاصدک دلم گرفته دوس داره واست بباره

                                 اماروبرگ نامه حرف دلگیری نداره.......

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت9:32توسط پریسا |
پاییز


باغچه كوچك دل زود رسيد به خزان

ماتم پاييز نشست بر شاخ و برگش بي كران

بركه كوچك دل .......... آه غمين يخ زده است

گويي شبه چله دي به بركه ام سر زده است

نسترن كوچك دل در تب پاييز شكست

غمزده دق مرگ شد و بال و پرش ريخت به دشت

غنچه نشكفته ياس روي چنان زرد شده

آري كنون قصه من غصه پر درد شده

عاشق بي قرار ما راه به دل برد گران

 باغچه كوچك دل زود رسيد به خزان

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت10:51توسط پریسا |
چه زود گذشت

چه زود گذشت برای هم بودن وبرای هم سوختن

چه زود گذشت بی قراری دیدارمان

چه زود داستانت از درخشش نوازش به تیرگی

بی مهری عادت کردو لبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد

چه زود نشانه کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی

چه زود قرارمان را افت پژمردگی زد

چه زود در بیشه تو آهوی سرگردان من که به توپناه آورده بود رانده شد

چه زودبی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت

چه زود گذشت بی قراری دیدارمان . . .

آه . . .

ای عشق من

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت10:34توسط پریسا |