چه گشتی می زند سرما میان شهر گمنامان
از این آهنگ بیهوده که در گوش زمان جاریست
مرا سهمی است پیوسته ، مرا رنجی است بی پایان
مگر این باد ویرانگر چگونه وستی دارد،
که این گونه نمی گنجد در آغوش شب و طوفان
به خود پیچانده صحرا را کلاف کهنه شبها
و من از صبح می گویم از این – از دیده ها پنهان
ملالی نیست ای طوفان زمین را بیشتر بفشار
که ویرانتر نخواهد شد برایم این شب ویران



